تبليغاتX
!!! Naked Mac of Evil !!!
دوشنبه نهم آذر 1388
برو بابا !

توکه به قول خودت فرستاده و پیام آورش بودی هرچه گفتی کشک بود و جان عمه ی کوچکت همه را عملی کردی !

اگه بزرگتان ، همان که میگید خیلی باهال است ! آهان ! همان ! او اگر می آمد که معلوم نیست او چه گلی به سر این جهانیان می زد !

+ نوشته شده در 1:20 توسط EnEmY.
شنبه بیستم تیر 1388
??Vv I-I y
چرا همیشه میای پشت ویترین این مغازه کوفت گرفته و منو که اون کنج ِ کنج ِ کنج افتادم تماشا می کنی ؟؟

خوب من که جون ندارم خودمو تمیز کنم و این خاک و خل ای که روم هست و بتکونم !

بابا اینقد به من نگاه نکن !!

اه !

داری اعصاب منو داغون می کنی !!

آخه از جون یه عروسک مدرن که مال 19 سال پیشه چی میخوای ؟؟

نمی خوام دیگه ببینمت ! دیگه نیا این مغازه ها !!!!  وگرنه از پشت همین ویترین . . .

راستی بیا زودتر منو بخر دیگه !

یکی دیگه ممکنه منو بخره ها !!

تو این 19 سال کلی مشتری داشتم !!

+ نوشته شده در 22:19 توسط EnEmY.
دوشنبه پانزدهم تیر 1388
ÜA{£ؓ
به ما نیز گفتند همان گونه که آنها را به باد ظهر گاهی سپردیم ، شما را هم در خاکٍ آسمانی ٍ گورستانٍ زایشگاهٍ سالمندان دفن می کنیم !!

به ما گفتند حواستان باشد آن زیر که رفتید به خوش بار بودن درخت های ما فکر کنید ! اگه محصول بد باشد همان قبر فکسنی را هم روی سرتان خراب می کنیم !!

+ نوشته شده در 20:19 توسط EnEmY.
جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388
#
این شب ها روز هایش هم دلهوره آور است !

+ نوشته شده در 0:22 توسط EnEmY.
سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388
شاید بازگشتی باشد !

آه !

کاش دریا ی زندگی آنقدر عمیق نبود که به لذتو شوق شنا همه چیز را از دست بدهیم!

 

                            

+ نوشته شده در 15:4 توسط EnEmY.
چهارشنبه دوم مرداد 1387
پایان !
خنده ، عشق ، زندگی

شعری برای آفتاب، برای آفتابی من !

 

گریه می کرد
 

     آخر تنها بود
  

        گریه می کرد
        

                در تاریکی نشسته بود

پسرک در تاریکی،تنها گریه می کرد

اشک می ریخت و اشک های سرد بلورینش بر گونه های سرخ گود افتاده اش می ریخت.

جز تاریکی و اتاق بی در و پنجره اش چیزی نمی شناخت و نمی دانست

چیزی جز آنها ندیده بود

حساب روزها را نداشت

هرگز تلاشی برای رهایی نمی کرد

شب بود یا روز ؟

نم دانست !

گریه می کرد . . .

عجیب بوود ! هوا داشت روشن می شد ، روشن و روشن تر

اتاق همچنان بی در و پنجره بود اما روشن. پر از نور. پر از رویا.پر از زیبایی.

منشا تمام اینها دخترکی بود،دخترکی مثل خورشید،دختری از آفتاب ها،دختری از جنش خورشید ها !

پسرک جوانه های شادی را در درونش حس میکرد.

پسرک شاد بود، می خندید ، دیگر تنها نبود

گریه نمی کرد

 حالا دو نفر بودند

  حالا در نور نشسته بود

 

می خندید، احساس عجیبی بود ، نور !!

دختری زیبا.

اما پسرک می ترسید،دخترک روزی ی رود ؟

یا آمده بود که برود ؟

فرقی نمی کرد،دخترک که پیشش بود

حد اقل همان ثانیه ها که می گذشت !

دخترک رفت !

رفت که نیایید، یا رفت که شاید روزی برگردد.

اما اتاق روشن بود و هنوز پسرک احساس گرما می کرد. اتاق نورانی بود.

پسرک نیز نورانی شده بود.

عشق بود، عشق دخترک ! احساس عجیبش همان عشق بود.

پسرک را رها کرده بود از بند همه چیز،از بند تاریکی ها،تنهایی ها.

لحظه ای اتاق غرق در نور بود و این دخترک بود که با آغوشی با به استقبالش آمده بود. تا برای همیشه

 

پسرک به تنهایی بدرود بگوید !

 

 

+ نوشته شده در 11:37 توسط EnEmY.
یکشنبه سی ام تیر 1387
It Comes With SHIT
دارم یه چیز عجیب غریب می سازم

می خوام خیلی خوشگل در بیاد

باهاش برم بیرون و کلی کلاس بزآرم

می خوام موقع تنهایی هامم بتونم باهاش عشق بازی کنم

می خوام خیلی خوشگل در بیاد

سفید.بور.با یه لایه به اسم پوست که نازک باشه

می خوام صداش همیشه اروم باشه و همیشه بگه عزیزم بهم.

میخوام همیشه جای بوس لب بده باهام

می خوام خیلی خوشگل در بیاد

باید یه چیز باشه مثل فرشته و آدم.

که بتونه با نگاش ارزام کنه.

اما فک نکنم این طرف خوشحال باشه.

آخه منم خوشحال نیستم.

اصلا" بی خیال نمی سازمش.

تمام ناراحتیهامو روش بالا میارم.
+ نوشته شده در 15:22 توسط EnEmY.
چهارشنبه نوزدهم تیر 1387
« گورستان سرد »

 

برف همه جا را پو شانده است

 

بيرون از پنجره ي مثلثي شكل اتاق كوچكم هيچ چيز پيدا نيست

 

زن در انتظار همسرش

 

خيره به جاده ي ناپديدي بود كه مي دانست كجاست

 

سرماي عجيبي بود

 

انگار از درون يخ مي زديم

 

شعر سفيد و سردم

 

به تاريكي و اندوه باري شهر مرده ها بود

 

گويي باد هم كينه هاي ديرينه اش را بياد آورده بود

 

زن نگران بود

 

نگران بازگشت همسرش

 

نگران درخت حياط خانه شان

 

برف هاي روي شيشه يخ زده بودند

 

شيشه شكست

 

من با اولين دم دروغم پر شد از حس مرگ

 

حسي كه لحظه لحظه بيشتر مي شد

 

درخت شكست

 

زن مي گريست

 

زن گذشته ها فكر مي كرد

 

زماني كه اين درخت بميرد

 

دست تقدير ما را هم به الهه مرگ خواهد سپارد

 

هر لحظه سردتر مي شدم

 

هر لحظه زندگي را در مقابلم كوچكتر مي ديدم

 

برف رفته رفته كم مي شد

 

لحظه ها به آخر رسيدند

 

و تمام اينها

 

تقصير كودكي بود كه

 

گوي شيشه اي خانه ما را تكان داده بود

 

+ نوشته شده در 17:25 توسط EnEmY.
پنجشنبه سیزدهم تیر 1387
The Lost Way

When The Way Is Going To Change The Fate

The Way Is Nothing More a Devious

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در 19:32 توسط EnEmY.
پنجشنبه نهم خرداد 1387
liTTle Lovely ToWN

من دیده ام که از آسمان خون می بارد.

من دیده ام کودکانی را که هر روز رگ می زنند.

من دیده ام مردگانی را که جنازه به دوش در کوچه ها را می رفتند.

من دیده ام مردانی را که زیر آسمان ایستاده اند کاسه به دست و قطرات قرمز خون را جمع می کنند.

من دیده ام زن های بیوه را که از سر فقر خود فروشی می کنند.

من. همه این ها را در شهر کوچک بظاهر زیبایم دیده ام.

شهری که این روزها درونش مرگ موج میزند.

آه . شهر کوچک سیاه من.

 

 


پ.ن : رسما" از خانم سارا خانم. ( الهه نا مقدس ) معذرت خاهی می کنم !!!

 

.

+ نوشته شده در 10:29 توسط EnEmY.
چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387
Missing The Life
 

نمی دانم چرا این روزها دلمان برای زندگی بیشتر تنگ می شود !

Missing The Life

+ نوشته شده در 17:13 توسط EnEmY.
دوشنبه دوازدهم فروردین 1387
Um3

▬■ از فواره های میدان قدیمی ■▬
 
دیگر تو هم قاطی دیگری هایی شده ای

که همیشه دور سرم چرخیده اند

کاش زمستان تا همیشه بماند

وقتی که می میریم عاشق ترت می شوم !

+ نوشته شده در 14:48 توسط EnEmY.
جمعه نهم فروردین 1387
از شهر سرد . . .
صحرا آماده ي روشن شدن بود

و شب از صماجت و اسرار دست ميكشيد.

اين نگاه سياه آزمند آنان بود تنها

كه از روشنايي صحرا جلوه مي گرفت.
--
بادي خشمناك دو لنگه در را بر هم كوفت

و زني در انتظار شوي خويش هراسان از جا برخاست.

چرا از نفس بويناك باد فرو مرد

و زن شرب سياهي بر گيسوان پريش خود افكند.

ما ديگر به جانب شهر تاريك باز نمي گرديم

و من همه ي جهان را در پيراهن روشن تو خلاصه مي كنم.
--
پدران از گورستان بازگشتند

و زنان،گرسنه بر بورياها خفته بودند.

كبوتري از برج كهنه به آسمان ناپيدا پر كشيد

و مردي جنازه ي كودكي مرده زاد را بر درگاه تاريك نهاد.

ما ديگر به جانب شهر تاريك باز نميگرديم

و من همه ي جهان را در پيراهن گرم تو خلاصه مي كنم.
--
خنده ها چون قصيل خشكيده خش خش مرگآور دارند.

سربازان مست در كوچه هاي بن بست عربده مي كشند

و قحبه اي از قعر شب با صداي بيمارش آوازي ماتمي مي خواند.
--
علف هاي تلخ در مزارع گنديده خواهند رست

و باران هاي زهر به كاهريزهاي ويران خواهد ريخت،

مرا لحظه اي تنها مگذار

مرا از زره نوازش ات رويين تن كن.

من به ظلمت گردن نمي نهم

جهان را در پيراهن كوچك روشن ات خلاصه كرده ام

و ديگر به جانب آنان

باز نمي گردم.

 

 

 

۲۲/۱/۷۰ تولدمه. سالگردش نزدیکه !

+ نوشته شده در 16:51 توسط EnEmY.
چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386
f--UCK oFf
سال نو را به من تبریک بگویید یا نگویید فرقی نمی کند !

الهه نامقدس که مثلا" دوستمان بود که رفت !

حتی جواب هم نمی دهد ! به جهنم !

به چیز چپمان !

 

راستی یادم آمد دلم چقدر هوای تریلی (آخرین ایستگاه ) کرده !

دلمان برایش تنگ شده !

 

 

پ.ن : این پست پاک نمی شود !!

+ نوشته شده در 13:24 توسط EnEmY.
سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386
S I-I ! T
---------------------------nnnnnnnn---------------ppppppppppppppppp--------------------------------

mmmmmmmmmmmm----------------------bbbbbbbbbbbbbbbbbbbb----------------------        jj

f------------------u-----------c-----------------------k++++++++++++++++++++2

+ نوشته شده در 17:10 توسط EnEmY.
دوشنبه بیستم اسفند 1386
feeba•

به کسی که نمی خواهد تجاوزت کند شک کن. این باده را که نوشی از مستی به در آیی.

موجودات شب همیشه تنها بوده اند. تیره بباشی گر به شب تن سایی. ما نیز دنبال رفاقت

پیش ترها گشته ایم. همیشه وقتی به نداشته ای می رسی که شوقش در دلت مرده باشد. مثلا

همین فلانی و چترش. اصلا به کسی که نمی خواهد تجاوزت کند شک کن. تجاوز که می گویم

یعنی خاک. ریمل که نزنی راحت تر می توانی دنیا را راه بروی. از خاک بودی نه ؟ بر

بکش از ارتباطمان این حجاب ظلمانی. مثلا زیر باران و فنجان های قهوه. بگو که تقصیر

تو نیست اینکه زندگی این گونه ست. ابرهای نارنجی می آیند. دستانت را بسپار به من.

از خاک بودی نه؟ فرا شو ز خود تا به خاک پلک نآرایی.
       

+ نوشته شده در 18:52 توسط EnEmY.
شنبه هجدهم اسفند 1386
-------------
این چند روز حال خوشی نداشتم !
+ نوشته شده در 11:14 توسط EnEmY.
دوشنبه سیزدهم اسفند 1386
آه تنهای من !
 

 

 و من

در اتاق تاریک غمزده ام

پناه می برم به آشنای قدیم

تنهای تنها

گرم صحبتیم

من و تنهایی ام

اینجا هیچ نیست

حتی سکوت

اینجا خلعی است که من ساخته ام برای تنها بودن

و من

در اتق تاریک غم زده سردم

با تنهایی خود عشق بازی می کنم.

+ نوشته شده در 18:8 توسط EnEmY.
یکشنبه پنجم اسفند 1386
گلدان همیشه خالی است.

تو از دل گلی که چیده ای چه خبر داری ؟؟

مرگش را کی گرامی خواهی داشت ؟؟

گلبرگ هایش را برای که پر پر خواهی کرد ؟؟

تا کی پیکر بی جانش را در گدان در خانه ات نگه میداری ؟

تو به گل خیانت می کنی. مطمعنم. تو گل دیگری خواهی چید.

+ نوشته شده در 12:8 توسط EnEmY.
یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386
Para Noir de moi
سواره نظام سیاه من باز هم باز گشته اند و ایستاده اند در جایی که نباید.

من دیگر نمی خوامشان. به همان پرچم های مرگ که سوزاندمشان قسم که نمی خواهمتان.

به همان چراغ قرمز رنگی فا.حشه بر سردر خانه اش گذاشته است قسم دیگر نمی خواهم از آن سواره

نظام برای اشغال کردن این دنیای بی ارزش استفاده کنم.

به هر آنچه می پرستید و لعنت می کنید قسم !

 

 

 

 

---------------

پ.ن: این چند روز شعر های زیبایی به ذهن مرده ام رسید اما هیچ کدام را ننوشتم . نمی دانم چرا !

+ نوشته شده در 18:23 توسط EnEmY.
سه شنبه نهم بهمن 1386
آهای دخترک !
و ما بی تفاوت به دنیای زیبایمان نگاه میکنیم در حالی که این دختر ها زجر میکشند !

دلم بسی گرفته. کاش دیگر نباشد اینگونه !

 

 

پ.ن :  اون فایل زیپ رو دانلود کنید و متن فشرده شده رو بخونید ! بعد نظر بدید دوستان !

+ نوشته شده در 22:12 توسط EnEmY.
سه شنبه نهم بهمن 1386
Ti4e~~+

... چشامو كه مي بندم قورباغه ميشيم ، قورباغه هاي راستکی .كارمون فقط پريدن هستش

تو این جنگل واژگون .من بهترين آوازاي دنيا رو واسه تو مي خونم اما بهت ميگم كه

آوازاي تو بهترينه.آخه بودنت يعني زندگي. باور نکن،  فقط باش، که چشم كه وا ميكنم

آدم میشم.آدماي راستکی با يه جنگل روزمرگي. درختای سیمانی ... . باور کن هنوز هم

همه ی آوازهای دنیا رو از یادم نبردم، باس بود تا وقتی بودنت یعنی زندگی، فقط ... !

شايدم ما جداً قورباغه ايم و من ... ! نمي دونم ، ولي باور كن آدم بودن بد كابوسيه.

باور كن.

+ نوشته شده در 16:52 توسط EnEmY.
سه شنبه نهم بهمن 1386
K!LL%6a4
هنوز هم وقتی با یک خانم حرف می زنم نمی توانم در چشم هایش مستقیم نگاه کنم. هرگز هم

نتوانستم.

با دختری. فرد مونث جوانی هم که حرف میزنم به احتمال ۶۰٪ وسط حرف قرمز میشوم.

تمام آن دوران که ضد خدا هرف میزدم در گوشه ی دلم از او معذرت میخواست که خدایا. میدانم که تو

راستی اما دوست دارم که بگویم نیستی ! مرا ببخش.

هیچ وقت از آن دسته مرد ها خوشم نیامد که در خیابان بلند بلند فحش های ناموسی میدهند و هر زنی

که رد می شود عصبانی شود.

می توانم بگویم حالم ازشان بهم می خورد.

هنوز هم که هنوز است وقتی با پدرم بحث می کنم از او معذرت خواهی میکنم.

بدی در ذات من نیست. نخواهد رفت.

از این شواهد که که پیداست اینطور است.

اما من این جواد خوب را دوست ندارم. هیچ گاه نخواستم نسبتی با او داشته باشم.

من دوست دارم بعضی وقت ها با خدا دعوا بگیرم. بگویم خیالی است. وقتی عصبی هستم سر پدر داد

بزنم.

من جواد خوب را در وجود دارم. اما همین "من" دوست هم دارد که بد باشد !

تاریک.

+ نوشته شده در 0:58 توسط EnEmY.
یکشنبه هفتم بهمن 1386
عاقلان را شفایی جز دیوانگی نیست !
و من اکنون حال بدی دارم.

نمی دانم چرا !

فقط میدانم که اصلا" حال هیچ چیزی را ندارم.

من دیوانه شده ام !

من از آن حسابان لعنتی که فردا امتحان دارم هیچ نمی دانم ۲روز است که مثال الاف ها بی کار در اتاقم

ول می زنم و مثلا" جان عمه هایم درس می خوانم !

بانو راست گفتی ها !

انگار عاقلان را جز دیوانگی شفایی نیست !

دوستان با ارز شرمندگی :   F.U^C-K

 

 

+ نوشته شده در 22:26 توسط EnEmY.
جمعه پنجم بهمن 1386
( بخشی از " برای مادر شعرهایم" 1383)

... به شعرهايم آنگاه كه با نگاه باكره ات شير مي دهي بگو. بگو كه پدرشان يك قهرمان

بود. دروغ كه نه ولي لااقل نگو كه پدرشان قهرمان نبود. نمي خواهم بدانند پدرشان كه

مي مرد كسي گريه نكرد. به شعرهايم نگو پدرشان يك ديوانه بود، گاهي هم به سرش مي زد

ناصرالدين شاه را بكشد. نگويي همه آنچه كه به ارث گذاشت بدبختي بود و بدبختي .


شعرهايم را دعوا نكني.بزرگ كه شدند به آنها حق بايد داد اگر خودفروشي كنند. نان

بايد خورد. به نرخ روز. به شعرهايم نگويي گاهي با خدا دعوايش ميشد. نگذاري شعرهايم

اشك بريزند. از پدرشان برايشان بگو. دروغ كه نه. هرچه خواستي بگو فقط يادت

نرود.يادت نرود آخرش بگويي متاسف بود. براي همه چيز ...

+ نوشته شده در 22:53 توسط EnEmY.
پنجشنبه چهارم بهمن 1386
مزرعه ~ N.M.E
پاییز آمده

مزرعه را درو کرده اند

هر 13 بادکنکم سفیداند

به مزرعه ی بی جان نگاه می کنم

پارچه ها را در هوا میبینی ؟

سیب های سبز بر روی زمین

مزرعه جانی برایش نمانده

آن مرد را بشنو که سیاه پوش است و شنلش نیز سیاست.

حتی دلقک ها نیز سیاه پوشیده اند و به اندوه خود می نگرند و میخندند

حیاط قصر ما بزرگ است

مزرعه خشک شده

گیتارت را میدهی به آب بی ندازم ؟

مرد بلند قد در راه است

او هم سیاه پوشیده

آب برکه در جریان است

ولی به مزرعه راهی ندارد

کلیسا های شهر را آتش زدند.

بچه ها را نگاه

می خواهم بادکنک هایم را به آنها بدهم

بادکنک ها را دادم

میبینی تنها ناقوس کلیسا را نجات دادند

بادکنک ها در هوا آزادند

زن خوابگرد سفید پوشیده است

پارچه ها را در هوا

مزرعه خشک

آب برکه جاری است

مردی با شنل سیاه

شنلش آسمان را هم تیره کرده

مردانی سیاه پوش را دیدم در جاده که مجسمه ای سفید را حمل می کردند

پارچه های رها شده شال گردن بودند و دور گردن مردان سیاه پوش

شال گردن ها در هوا

مزرعه را باران  تر هم نمی کند

دیگر باران  نمی بارد

ناقوس ها با هر قدم که کشنده بر میدارد صدا می دهند

چقدر یکشنبه ها زود می آیند

اصلا" چندین یکشنبه باهم میرسند

چشمانت را باز کن مثل من

مزرعه رو به رویت ایستاده

اما هنوز خشک و بی رمق

خسته از بی بارانی

مزرعه خشک شده

سالهاست که فرسوده شده و تردش کرده اند

خرس اسباب بازی

مردان سفید پوش بازی میکنند

خرس در حال سقوط

بادکنک هایم دور تر می شوند و به اوج پستی میرسند

سیب ها بر روی زمین قرمز شده اند

سفید بپوشیم و برویم قایق سواری ؟

صدای ناقوس ها مزرعه را به یاد می آورد

باران نمی بارد ؟

 

---------------------

شعر طولانی بود اما . . .

هر کسی خواند گفت زیباست . مدت ها بود می خواستم برای شما هم بگذارم !

 

راستی ما 90~89 ی ها افکارمان خیلی شبیه به هم هست ! گویا !

+ نوشته شده در 12:52 توسط EnEmY.
چهارشنبه سوم بهمن 1386
روی چشمهای قیچی شده ام یاداشت میکنم، که فکرش را بکن، اما پلک نزن، چون شب دیگر می شود.

 

پلک های بریده

+ نوشته شده در 1:19 توسط EnEmY.
سه شنبه دوم بهمن 1386
هنوز می بینم !
من تو را میبینم که به سوی فردا پشت میکنی

بر سر سه راهی هیچ کدام را انتخاب نکردی

تو در حال پشت سر گذاشتن روز ها به جلو نمیروی.نرفتی

برگرد

مرا ببین چه شکسته ام

شکسته ام از نبودنت

به گذشته باز گرد.

اما تو بر سر دو راهی هم هیچ کدام را انتخاب نمی کنی

انتخاب نمیکنی و راه برگشت را در پیش می گیری

همیشه در حال بازگشتی.بودی

بازگشت به گذشته های شیرین

گذشته ی با من بودن را میخواهی

می ترسی

از حال. از آینده

گذشته ام  مال تو

من خیلی وقت است که ترکت کرده ام.می کنم

چه غریبانه از کنارت گذشتم

من ترکت میکنم چون گذشته را میخواستی

همیشه از حقیقت میترسیدی

مسیر بازگشت به گذشته ی فردا را تو انتخاب کردی. نه من

تو مرا شکستی . نه من

همیشه نگاهت می کنم

که در حال بازگشتی

زمان ایستاد.حرکت به گذشته را شروع کرده

چه غریبانه ترکت میکنم

همیشه از حقیقت میترسیدی

همیشه از اینکه ترکت کنم میترسیدی

تو در دنیای افکارم چه زیبایی

با خندهای تصنعی ات هم برایم زیبایی

تازه به بازگشتت پی بردم

که چه غریبانه دستم را در روز بارانی در دست هایت جای دادی

تو در حال بازگشتی و من بر خلاف تو

همیشه بر خلاف هم بودیم

هیچ وقت یکشنبه ها به کلیسا نرفتم

هیچ گاه برای امروز گریه نکردی

گریه ات برای روزهای گذشته بود . . .

--------

نمی دونم برای کی گفتم این شعرو اما نوشتن آدم رو خالی می کنه !

+ نوشته شده در 13:2 توسط EnEmY.
شنبه بیست و نهم دی 1386
Œœ


قرارمان هفت ژوئن در ژرفای همین دریاچه ی نجاست. ته ریش که بگذاری زنانه تر از یاد

خواهمت برد. دستانت را فراموش نکنی! دستان بیمارت. ببخشید یک ورق متادول لطف کنید.

از پزشکیان تا بهشتی را می توان به بی جبهگی خروس ها و ساعت های دیجیتال پی برد.

ژوئن هم که گاهی اردیبهشت است. برای رسیدن به فردا باید فراموش کنی قرار بود بال در

بیاوری. با متادول راحت تر می شود از پزشکیان گذشت. دستانت را فراموش کن. بیماری

همیشه بخشی از دریاچه بوده ، کیف کن با بارانی که نمی بارد. ته ریش که بگذاری زنانه

تر از یاد خواهمت برد.

+ نوشته شده در 18:29 توسط EnEmY.
پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386
Al1356

هیچ وخ قبل از خواب نگفتم لعنت به این زندگی ، کاریم نکردم که به ترکیب رنگ مسخره ی

این دنیا بر بخوره ، به خود ارضائی هیش کی هم نخندیدم تا الان حتی تو ، هیش وخ به

رومم نیاوردم که اشتباهاً به دنیا اومدم فقط اگه بهت بر نمی خوره باس بگم منم دوس

دارم مثل تو خدا باشم.

+ نوشته شده در 16:47 توسط EnEmY.